تبليغاتX
.:: کـاغــــذ کـاربــــن ::.
معذرت می خوام...|دوشنبه چهاردهم مرداد 1387-20:29


   احسان راطبی الان زنگ زد و امر فرمود به حذف پست قبلی. راستش من با دلیلی که آورد موافقم. اینکه نباید آدم درد و مرگش را در وبلاگش هوار بکشد. اما دوستانی به وبلاگ من تشریف می آورند که "تن آدمی شریف است به جان آدمیت" را انگولک می کنند بعضی وقت ها! و  تنها دلیل این خودزنی در ملا عام همین بود! باشد احسان عزیز، چند روزی بود می خواستم این پست را حذف کنم، اما فکر کردم این بی احترامی به تمامی کامنت های "دوستان بهتر از آب روان" من است، برای همین هم از حذفش منصرف شدم، لااقل برای اینکه یادم باشد چقدر دوستانم را دوست دارم و پای این حرفم بمانم.
نوشته شد توسط امیـر رضـا خـوردآزاد |
این دندان های هضم نشدنی! |شنبه دوازدهم مرداد 1387-13:15


   وقتی مغزم کار نمی کند، وقتی دستم نمی آفریند، وقتی دندان هایم ریخته در دهانم، وقتی شعورم خاصیت یک پشگل گوسفند را هم ندارد، وقتی نوشتن این چند سطر با سمفونی جر خوردنم قاطی شده، وقتی نه از دنیا لذت برده ام و نه لذت عقبی را دوست دارم(آنطور که شرحش، آب از لب و لوچه هر بنی بشری راه می اندازد! حوری بلوری و قصر طلا و ...) حیران و سرگردان بار سفر بسته ام به کجا؟ چه کسی خواهدم پذیرفت؟ زندگی من اگر از نوع "زندگی انگلی" نباشد، شانس بیاورم از نوع "زندگی نباتی"ست. دی مسیجکی آمد برایم با این مضمون: "هیچ کس رودخانه خشک را، بخاطر دوران پر آبی اش ستایش نخواهد کرد". می دانید این جمله از کیست؟ ژوزسف استالین!
   احساس یک دستمال کاغذی سفید را دارم که به بدترین شکل ممکن به گند کشیده شده است. اگر تا دیداری دیگر، اجازه ورود به دهکده جهانی را داشته باشیم که هیچ، اگر نداشته باشیم همدیگر را در جهنم خواهیم دید!


***
نوشته شد توسط امیـر رضـا خـوردآزاد |
ما رو حلال کن آقای ژان پل سارتر! |یکشنبه ششم مرداد 1387-19:20


حسین صافی را دیگر کسی از اهالی هنر نیست که نشناسد. حسین از بهترین کاریکاتوریست های چهره جهان است. این را همه در جریان برگزاری یک دوئل از نوع طراحی کاریکاتور که بین او و  یان اوب دوبیک هلندی انجام گرفت اقرار کردند. او کاریکاتور را از اصفهان شروع کرد٬ وقتی در دانشگاه هنر اصفهان درس می خواند. در سومین نمایشگاه کانون کاریکاتور اصفهان حسین برای اولین بار آثار کاریکاتورش را به نمایش درآورد تا انگشت حیرت بر دهان هر بیننده ای بنشاند...


روزی که داشتیم با امین مویدی٬ قاب ها را در گالری سوره نصب می کردیم٬ ریاست جدید آن مرکز فرهنگی٬ وقتی نگاهش به کاریکاتور های چهره گابریل گارسیا مارکز٬ ژان پل سارتر٬ احمد شاملو و عطاالله مهاجرانی افتاد٬ ابتدا نگاهی از سر رضایت زد و بعد با کمی تامل حکیمانه گفت: "خب! شما ها از این بندگان خدا اجازه گرفتین برای کشیدن چهره شون! شاید راضی نباشن اینها از این کار". هر دو ما میخکوب شدیم و چشمهایمان بیق شد به حاجی! که حاجی حالا ما سارتر رو چطوری نبش قبر کنیم؟! و چه گذشت بر ما٬ تا راضی کردیم و فهماندیم به حاج آقا که ما می خواهیم فک این کج اندیشان رو بیاریم پایین با این کاریکاتورهایی که کشیدیم.

***

نوشته شد توسط امیـر رضـا خـوردآزاد |