چهارمين اتوبوس ميرسد به ايستگاه دوم.
ايستگاه اول تا اينجا فقط 300 متر راه است.
جا نيست.
دو جوان معتاد کنار من منتظر ايستادهاند.
پاهاشان توان ايستادن ندارد.
دلم ميسوزد براي جوانان کشورم.
چه گناهي دارند؟
از درد فراموش کردن دردشان، پناه بردهاند به تحفهيهاي برادران قاچاقچي.
در اتوبوس پنجم خودم را فرو ميکنم.
سه جوان دارند دنبال کار ميگردند.
کار است. عار که نيست.
اما حقوقش دردي را دوا نميکند.
چارهاي نيست. زنگ ميزنند و وعده ميکنند.
صحبت فقر و آلودگي هوا و بيپولي و کسادي و فساد در همهمه اتوبوس مشخص است.
پياده ميشوم.
روي ديوار ايستگاه چند آگهيست براي فروش کليه.
فروش کليه o+ جوان. فوري.
حالم بد ميشود.
بدتر اين ديگر چطور ميشود؟
ميخواهيم همديگر را بخوريم؟!!
اعتياد و فحشا و آلودگي و کلاهبرداري و اختلاس و دزدي و فرار مغزها و ...
يکي من را بيدار کند و بگويد:
هي! پاشو! چقدر دست و پا ميزني در خواب؟!
***
خبرگزاری فارس
سروده امیرعاملی درباره محمدرضا شجریان منتشر شد. در مقدمه این شعر آمده
است: «در پاسخ به منافقانی که میخواهند با صدای سوخته شجریان ، مردم
ایران را تحقیر کنند؛ مردمی که سرافراز و عاشقند مردمی که از جنس
شقایقند.»
گم شدی آوازه خوان پیر ما
گم شدی آخر به زیر دست و پا
کرد بیگانه تو را ابزار خویش
خود شدی تا نور حق دیوار خویش
ربنایت چون خودت از یاد رفت
خیل شاگردان، هلا! استاد رفت
رفتهای از پیش ماها دور حیف
در سر پیری شدی مغرور حیف
مطرب عهد شبابم بودهای
مزه نان و کبابم بودهای
خوب میخواندی صدایت خوب بود
بعد تاج اصفهان مطلوب بود
میزدی چه چه برای شیخ و شاب
با نوای تار و تنبور و رباب
هست ساز اینک ولی آواز نیست
یک در گوشی به سویت باز نیست
تا نپیوندی عزیزم بر زوال
کاشکی بودی مرید اعتدال
مکر آمریکا تو را منفور کرد
زرق و برق غرب چشمت کور کرد
چونکه پیراهن دو تا شد بد شدی
مثل آن مطرب که بد میزد شدی
«سایه»ات فرموده بود آوازهخوان
که مرید پیردل باش و بمان
لیک ای مطرب دریغا که غرور
کرد از مردم تو را صد سال دور
وقت پیری ناز کردی با همه
ناز را آغاز کردی با همه
ناز کم کن سوی ملت باز گرد
کم بگو از یأس ای استاد زرد»
جوابیه استاد شجریان مطلع گردیدم که این بنده را مور خطاب قرار دادید.
با اینکه از فن شعر سرایی بهره چندانی ندارم لیکن چند بیتی فی البداهه و
بی ویرایش در جوابتان نگاشته شد ، باشد که قضاوت بین ما واگذار شود به ملت
بزرگ ایران. خاک پای ملت ایران - محمد رضا شجریان
گم نخواهد شد صدای ِ ناز من
چونکه از دل می رسد آواز من
این نه آواز من و ساز من است
این صدای سالهای میهن است
ربنا خواندم که ملت روزه بود
روزه ی دل بود و غمها می فزود
من صدای شادی این مردمم
من خود آزادی این مردمم
حیف عمری را که جهل آمد پدید
حیف ملت رنگ آزادی ندید
من نه پیرم آنچه را گفتی حسود
پیر راهم دان به هر بود و نبود
مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی
جاهلی؟ نه ،نه ،بلکه عاملی
تاج را قدرش شناسی بی خرد
ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟
ملتی را گر ندیدی . مرده ای
چوب رب را بی صدا تو خورده ای
این نشان است تا روی رو به زوال
هرکه شد خارج ز مرز اهتدال
قدر "سایه" می شناسی ای عدو؟
او که هجرت کرد از رفته بر او
سایه خورشید است در این آسمان
گرچه گفته است او مرا آوازه خوان
خانه ی من شد دل پیر و جوان
معبد عشاق دل شد آستان
من غرور خود ز ملت یافتم
نی به زر یا زور قدری یافتم
ناز را بازار ملت می خرد
ملتی نامم به عزت می برد
من اگر خاشاک باشم بهتر است
بهتر از آنکس که مخدوم زر است
خادمش افسوس نادان است و بس
کی شناسد فرق زر با جمله خس
من اگر پیرم ولی مستغنیم
بی نیاز احترامم ،دون نیم
گوشه گوشه ،نام من آواز شد
آگهی شعرت به کین ،همساز شد
جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو
رو ره عشق مرا ای دل بپو
***
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را
بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون میزند اما اگر همان زن کلیهاش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانیاش آزاد شود این "ایثار" است!
مگر هردو از یک تن نیست؟ بفروش! تنت را حراج کن! من در دیارم کسانی را
دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر؛ که اگر
میفروشی از تن میفروشی نه از دین...
نامهي فريدون فرخزاد به يک روسپي
***
به خدا صلح چيز خوبيست. هر چه باشد بهتر از جنگست و امروز بيست و يکم سپتامبر، روز جهاني صلح بود.
اما آفتاب روز جهاني صلح در کشور من وقتي زد که هموطنهاي من خميازهکشان ايستاده بودند تا از حلقآويز شدن يک طفل صغير سرگرم شده و به آفتاب صلح جهاني بگويند بيلاخ خ خ خ خ خ خ خ خ!
***